قلمی در دست دارم که می خواهد بنویسد
از غم آسمان از غربت خورشید از نگاه نگران ماه از کاشانه ای غم بار و از دلی ویران
اما چگونه؟ مگر غم به قلم می آید ، مگر توان کلمه تا کجاست ؟
و چگونه جوهر می تواند رنگ درد را نمایان سازد؟
آخر مگر کم است آن چیز که میل نوشتنش را دارم؟
او آن است که افلاکیان در تب و تابش می سوزند ، او که ستاره امید
و نور روشنی بخش دل های بی قرار است
مگر نمی شناسی اش ؟ مگر نمی دانی اش ؟
اوست آنکه نامش نامی نام ها ، یادش یاد یادها ، کلامش زیباترین و سیرتش پاک ترین است .
او بزرگ است همچون آسمان ، پاک است همچون آب ، استوار است همچون کوه
و غریب است همچون ... همچون هیچ کس جز خودش
ایمانش خالص ، خلقش ناب و احساسش وسیع...
او ... او ...
چه بگویم وقتی خود تمام گفته ها و ناگفته هاست،
مگر می شود این چنین ساده از او سخن گفت ؟
او که جهان به حرمت نفسش خلق گشته
او یک فرشته و انسان است اما از فرشته معصوم تر و از انسان والاتر
او را خدا جز برای خودش نیافرید .
آفرید تا نمایان سازد عظمت خلقت را و او را به پاکی تمام آفرید
و سپس نامی بر او نهاد . به نام :
::...::..فاطمــــــــــه..::..::
آری خدا فاطمه را از خودش و برای خودش آفرید
خوشا به حال فاطمه
خوشا به حال خدا
فاطمه دردانه آفریده ایست بر تمام هست ها و نیست ها
او از دیروز دیروز ها تا فردای فرداها فاطمه است و فاطمه می ماند.
واما دریغ ... دریغ از ستم روزگار،از خرد کم و دل سنگ مردمان زمان
که فاطمه را نفهمیدند و فاطمیه را ساختند.
نفرین بر آنان ، بر آنان که بیرق سیاه عزای زن جوانی را بر سر در خانه
همسر بی همتا و مظلومش و فرزندان کوچک و معصومش نهادند
چه بی رحم و بی صفتند اینان آخر به کدامین گناه ؟
که چون تو دخت پیامبری امین بودی ،
یا آنکه همسرت امیر مومنان بود و فرزندانت حسنین و زینبین؟
پس چه ؟؟؟ تا چه حد ظالم؟؟؟
فاطمه جان ...
کاش آن هنگام که به قصد نفرین این قوم بی حیا به سوی مزار پدر
روانه بودی علی جلودارت نمی شد.
کاش نفرین می کردی این مردمان ستمگر را
که سرتاسر برای تو فرزندانت شر بودند و بدی ...
کاش دنیا از وجود ناپاکشان پاک می گردید اما نشد ...
و این حکمت خدا بود که تو آنقدر مظلومانه سر بر بالین خاک بنهی
و همچنان ناشناخته بمانی .
اما آه از آن شب ، که چه سوزناک بود نوای علی
همان شب که دست زمانه جسمت را زخمی ،
روحت را جریحه دار و خانواده ات را سیه پوش کرد
همان شبی همه دردها بر تو تمام شد
و چشم مشتاق پدر به دیده دخترش روشن گشت
و خدایی در نظاره این صحنه برای شادی شما و
غربت علی که دو چندان شده بود می گریست.