مخلوق اریایی
خادم مهدی یاران
     
ارسال ها: 34
تاریخ ثبت نام: بهم ۱۳۸۸
اعتبار: 0
|
مطالب اموزنده
لا اله الا الله
سلام و درود
ای ایاز از عشــق تـو گشتم چو مـوی
مانــدم از قصه تـــــو قصه مــن بگــوی
بس فسانه عشق تو خواندم به جان
تو مــرا کافسانه گشته ستـم بــخوان
خود تـو می خوانی نه من ای مقتـدا
مــن که طـــورم تو موسی وین صــدا
((مولانا))
اياز همنشين صميمي و بنده ي سلطان بت شكن، محمود غزنوي بود. او همچون يك برده گدا وارد درباره شده بود و سلطان محمود او را دوست و مشاور خودش قرار داده بود. ساير درباريان به اياز حسادت ميكردند و هر حركت او را زير نظر داشتند و مراقب بودند تا خطايي در او بيابند تا او را از جايگاهش ساقط كنند.
روزي اين حسودان نزد سلطان محمود رفتند و گفتند: ((اي سايه خداوند روي زمين ! ما كه هميشه چاكران خستگي ناپذير تو بوده ايم، مدت هاست كه برده ي تو، اياز را تحت نظر داشته ايم. اينك امده ايم گزارش كنيم كه او هر روز، وقتي دربار را ترك ميكند، به اتاقي ميرود كه هيچ كس مجاز به ورود به ان جا نيست. اومدتي را در ان جا بسر ميبرد و سپس به منزلش ميرود. ما گمان داريم كه رازي گناه الود در اين عادت او نهفته باشد. شايد او در ان جا نقشه هايي ميشكد و طرحي براي گرفتن جان سلطان داشته باشد. ))
محمود حاضر نبود چيزي را بر عليه اياز بشنود. ولي راز اين اتاق قفل شده ذهنش را طعمه ي خود كرد و او تصميم گرفت از اياز باز خواست كند. يك روز وقتي اياز از اتاق بيرون مي آمد، محمود و ساير درباريان كه در نزديكي مخفي شده بودند، ظاهر شده و از او خواستند تا اتاق را نشان آنان دهد. اياز گفت: (( نه )).
سلطان خشمگين شد و گفت (اگر نگذاري وارد اتاق شوم، تمام اطمينان من به تو به عنوان يك دوست وفادار از بين ميرود و
ما هرگز نميتوانيم همچون گذشته ها باشيم. حالا انتخاب خودت است.))
اياز گريست و سپس در اتاق را باز كرد و اجازه داد كه محمود و همراهان وارد اتاق شوند. اتاق از هر گونه اثاثيه خالي بود. تنها چيزي كه در اتاق وجود داشت يك قلاب به ديوار بود كه از ان، يك رداي ژنده و وصله شده، يك عصا و يك كاسه گدايي اويزان بود.
پادشاه و همراهانش نميتوانستند اهميت اين اكتشاف را درك كنند . وقتي كه محمود از اياز توضيح خواست، اياز چنين پاسخ داد: ((محمود من براي سالها بنده ي تو – دوست و مشاور تو بوده ام. من كوشيده ام تا هرگز اصل خودم را فراموش نكنم و به همين خاطر من هر روز به اين جا مي ايم تا به خودم ياد اوري كنم كه چه بوده ام. من به تو تعلق دارم و انچه كه به من تعلق دارد، اين ژنده دلق، اين عصا، اين كاسه و سرگرداني ام روي اين كره خاكي است.))
http://www.soluk-reiki.com
بزرگترین اقیانوس ارام است
پس ارام باش تا بزرگترین باشی
|
|
| ۱۱-۲۷-۱۳۸۸ ۰۷:۵۵ عصر |
|
مخلوق اریایی
خادم مهدی یاران
     
ارسال ها: 34
تاریخ ثبت نام: بهم ۱۳۸۸
اعتبار: 0
|
مطالب اموزنده
یا حق(786)
سلام و درود
دوستان لطفا مطالب لطیف و طنزگونه ی پند امیز (نه هجو و هزل گونه) را در اینجا درج بفرمایید از کمک شما ممنونم
منفعت چوب
شخصی در نماز جماعت حاضر شد. شنید که امام جماعت این آیه شریفه را می خواند: «بادیه نشینان عرب کفر و نفاقشان شدیدتر است» (سوره توبه _97)
* مرد چوبی برداشت و بر سر امام جماعت زد و از مسجد بیرون رفت. روز دیگر که به نماز جماعت آمد شنید که امام جماعت این آیه را میخواند: «گروهی از عربهای بادیه نشین به خدا و روز رستاخیز ایمان دارند» (سوره توبه _99)
* مرد گفت: ای امام معلوم است که چوب در تو اثر کرده است!(1)
پاسخ کوبنده
اسکافی از دبیران سامانیان بود و در دیوان رسایل نوح بن منصور دبیر بود و چون قدر او را ندانستند به نزد الپتکین رفت که او را گرامی داشت. سپس بین نوح و الپتکین جدایی پیش آمد و نوح نامهای آتشین و پر از وعید و تهدید برای الپتکین نوشت.
چون این نامه به الپتکین رسید بسیار آزرده شد و از اسکافی خواست که در پاسخ سنگ تمام گذارد. اسکافی بالبداهه جواب نوح را اینگونه داد: «بهنام خداوند بخشنده مهربان. باز قوم گفتند: ای نوح تو با ما جدل و گفتگو بسیار کردی اکنون اگر راست میگویی سخن کوتاه کن و بر ما وعده عذابی که دادی بیار» (سوره هود _32)(2)
دزد ناشی
عربی موسی نام صبحگاهی در باغچه مسجد وضو میساخت کیسه زری یافت آنرا بدست گرفته به مسجد رفت که عقب امام نماز گذارد. همین که امام جماعت به نماز ایستاد اتفاقا این آیه را خواند: «اینک بازگو چه در دست راست داری یا موسی» (سوره طه _17)
* عرب گفت: به خدا قسم که تو ساحری. کیسه را مقابل محراب انداخته و فرار کرد که مبادا او را به تهمت دزدی بگیرند.(3)
دیوانه عاقل
در اصفهان مجنونی بود. روزی داخل مجلس امیر گردید و در حضور امیر یک طبق شیرینی بود. مجنون دید و گفت: ای امیر این چه چیزی است؟ امیر دستور داد یک عدد لوز به او دادند.
چون خورد گفت: ای امیر خدای متعال در قرآن میفرماید: «نخست دو تن از رسولان را فرستادیم» امیر گفت: لوز دیگری به او دادند.
چون خورد گفت: ای امیر خدای میفرماید: «باز رسول سومی برای مدد و نصرت مامور کردیم ...» (سوره یس _14) امیر دستور داد لوز دیگری به او دادند.
چون خورد گفت: خدا میفرماید: «فرمود: چهار مرغ بگیر و گوشت آنها بهم آمیز» (سوره بقره _260) امیر لوز دیگری به او داد.
گفت: خدا میفرماید: «... برخی از روی خیال بافی می گویند عده آنها پنج نفر بود ...» (سوره کهف _22) لوز دیگری به او داد.
گفت: خدا میفرماید: «اوست خدایی که آسمانها و زمین را در 6 روز آفرید ...» (سوره حدید _4) لوز دیگری به دادند.
مجنون همینطور پشت سر هم آیه ای می خواند و لوزی می گرفت تا اینکه امیر خسته شد و دستور داد لوز را با طبقش پیش مجنون گذاشتند.
مجنون گفت: اگر چنین نمی کردی هر آیینه آن آیه شریفه را می خواندم که می فرماید: «و باز او را بر قومی بالغ بر صد هزار یا افزون به رسالت فرستادیم» (سوره صافات _147)
امیر گفت: مرحبا عجب مجنونی بودی چه بسیار خوشدل شدم از کلمات تو.(4)
بهره اندک
روزگاری مردم دمشق به بیماری طاعون گرفتار شدند. در این هنگام (ولید بن عبد الملک) تصمیم گرفت که از آنجا خارج شود. به او گفتند: مگر سخن خدای متعال را نشنیدهای که میفرماید: «بگو اگر از مرگ یا کشته شدن فرار کنید، سودی به حال شما نخواهد داشت و در آن هنگام جز بهره کمی از زندگانی نخواهید گرفت»
ولید گفت: من فقط همان بهره اندک را می خواهم نه چیز دیگر را!(5)
ترس از شکر
شخصی میگفت روزی به عیادت یکی از فضلا که بسیار بیمار بود رفتم و چون نزد او نشستم و پرسش احوال او کردم به او گفتم: خدا را شکر کن و حمد او بجای بیاور.
تبسم نمود و گفت: چگونه شکر کنم و حال آنکه خدای تعالی فرموده است: «اگر شکر کنید برای شما زیاد می کنم» میترسم که اگر شکر او کنم بر بیماری من بیفزاید.(6)
آیه مناسب قبر
سلطان محمود گوری برای خود ساخت و به یکی از ندیمان گفت: آیه مناسبی از قرآن پیدا کن که بر روی سنگ گورم حک کنیم.
ندیم گفت: «این همان دوزخی است که برای شما وعده دادند» سوره یس _63)(7)
لعنت بر خودت
کودکی در مکتب خانه قرآن میخواند و از روی عادت این آیه را تکرار میکرد: «لعنت ما تا روز جزا بر تو حتمی و محقق است» (سوره حجر _35)
شخصی شنید و گمان کرد که کودک با اوست پس عصبانی شد و گفت: «لعنت به خودت و پدر و مادرت» کودک در حالی که خیلی متعجب بود گفت: در قرآن چنین نیست آیا من هم بگوییم؟!!(Cool
لقب مناسب
یکی از خلفای عباسی که بسیار ظالم و ستمگر بود به یکی از ندیمان خویش گفت: برای من لقبی پیدا کن که پسوند آن اسم (ا...) باشد مثل (المعتصم با...) آن ندیم پس از لحظهای گفت: هیچ لقبی برای تو مناسبتر از (نعوذ با...) نیست!(9)
اذان نماز
موذنی اذان میگفت و مردم با عجله و شتاب روی به مسجد مینهادند و برای صف نماز جماعت از هم سبقت میگرفتند. ظریفی حاضر بود گفت: والله اگر موذن به جای «حی علی الصلاة» میگفت (حی علی الزکوة) مردم در فرار از مسجد بر همدیگر سبقت میگرفتند!(10)
بخیل زیرک
بخیلی سفارش ساخت کوزه و کاسهای را به کوزهگر داد.
کوزهگر پرسید: بر روی کوزهات چه بنویسم؟
بخیل گفت: بنویس هرکس از آن بنوشد از من نیست.
کوزه گر پرسید: بر کاسه ات چه بنویسم.
بخیل گفت: بنویس هر کس از آن نخورد از من است.(11)
حافظ فراموشکار
روزی حافظ قرآنی میخواست برای مردم از حفظ قرآن بخواند. چون به تلاوت آغاز کرد گفت: (بسم الله الرحمن الرحیم. یس) بقیه را فراموش کرد. از این رو مدتی ساکت ماند.
پس از مدتی یکی از حاضران گفت: اگر (والقرآن الحکیم) را فراموش کردهای (صدق الله العلی العظیم) را که فراموش نکردهای!!(12)
منابع
daneshnameh.roshd.ir
http://www.arvah.net
1. نشریه قرآنی بشارت _ شماره 14
2. نشریه قرآنی بشارت _ شماره 38
3. کشکول شیخ محمد منتظری
4. کشکول شیخ محمد منتظری
5. نشریه قرآنی بشارت _ شماره 13
6. کشکول شیخ محمد منتظری
7. کشکول شیخ محمد منتظری
8. نشریه قرآنی بشارت _ شماره 38
9. نشریه قرآنی بشارت _ شماره 37
10. نشریه قرآنی بشارت _ شماره 37
11. مکاتبه و اندیشه _شماره 12
12. نشریه قرآنی بشارت _ شماره 34
به نام دانای غیب و اشکار(786)
سلام و درود
یک شب (بایزید بسطامی) در حالی که مریدانش حضور داشتند گفت ( لیس فی جبتی سوی الله).
در زبان عربی جبه با فتح حرف اول و فتح حرف دوم و سکون سومین حرف, بمعنای پیشانی و بخصوص پیشانی بلند و وسیع است و معنای مجازی ان شخصیت بمعنای انچه حیثیت انسان را تشکیل میدهد میباشد و یک معنای مجازی دیگر ان موجودیت است.
سلطان العارفين در ان شب با بیان این عبارت خواست بگوید در من غیر از خدا نیست و هر کس که خواهان یافتن خدا میباشد, باید او را در من جستجو کند. مریدان عارف بزرگ بسطامی بامداد روز دیگر وقتی بحضور بایزید رسیدند انچه شب قبل از او شنیدند گفتند و بایزید اظهار کرد ایا من در حال طبیعی این حرف را زدم؟
مریدان گفتند نه و حال تو غیر طبیعی بود, بایزید بسطامی اظهار کرد بعد از این در موقع شب مسلح به شمشیر و کارد شوید و هر وقت از من اینگونه حرف ها را شنیدید با شمشیر و کارد بمن حمله ور شوید و مرا به قتل برسانید.
مریدان از دستور پیر خود اطاعت کردند و هنگام شب با شمشیر و کارد نزد سلطان العارفين میرفتند و میدانستند که هنگام شب وی دچار تغییر حال میشود.
یک شب مریدان دیدند که حال بایزید بسطامی تغییر کرد و بعد از ان, از سخنانی که ان شب گفت بر زبان اورد و انها بموجب دستوری که از خود بایزید دریافت کرده بودند با شمشیر و کارد باو حمله ور شدند و مولانا جلال الدین محمد بلخی سراینده کتاب مثنوی هم این موضوع را در کتاب خود ذکر کرده است و چنین میگوید:
نیست اندر جبه ام الا خدا چند جویی در زمین و در سما
یعنی بایزید بسطامی اینطور بمریدان خود گفت و مریدان به بایزید حمله ور گردیدند.
ان مریدان جمله دیوانه شدند کاردها در جسم پاکش میزدند
هرکه اندر شیخ تیغی میخلید باژگونه او تن خود میدرید
یک اثر نی , بر تن ان ذو فنون و ان مریدان, خسته در غرقاب خون
ای زده بر بیخودان تو ذو الفقار بر تن خود میزنی ان, هوش دار
زانکه بیخود, فانی است و ایمن است تا ابد در ایمنی او ساکن است
نقش او فانی و او شد اینه غیر نقش روی غیر, انجای نه
گر کنی تف, سوی روی خود کنی ور زنی اینه, بر خود زنی
ور ببینی روی زشت, انهم توئی ور ببینی عیسی مریم, توئی
او, نه این است و نه ان, او ساده است نقش تو, در پیش تو, بنهاده است
چون رسید اینجا سخن لب در ببست چون رسید اینجا, قلم درهم شکست
لب ببند, ارچه فصاحت دست داد دم مزن , والله اعلم بالرشاد
مولانا جلال الدین رومی با سرودن این اشعار, علاوه بر حمله مریدان بایزید بسطامی بمراد خود, می گوید بچه دلیل, ضرباتی که از طرف مریدان بایزید وارد می امد, بر تن خود مریدان مینشست.
سلطان العارفين از ضربات شمشیر و کارد که از طرف مریدان بر او وارد می امد مجروح نمیشد اما, خود مریدان مجروح میشدند, زیرا ( بقول مولانا جلال الدین) بایزید بسطامی بیخود شده بود و عارف وقتی بیخود گردد از خدا میشود و بخداوند الحاق پیدا میکند و بدیهی است که ضربات شمشیر و کارد در خدا اثر نمیکند.
mpesarak.blogfa.com
http://www.arvah.net
به نام انکه می فرماید: من نکردم خلق سودی کنم بلکه تا بر بندگان جودی کنم
سلام و درود
در زمان هاي قديم، پادشاهي تخته سنگي را در وسط جاده قرار داد و براي اين که عکس العمل مردم را ببيند، خودش را جايي مخفي کرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بيتفاوت از کنار تخته سنگ ميگذشتند.
بسياري هم غرولند ميکردند که اين چه شهري است که نظم ندارد. حاکم اين شهر عجب مرد بيعرضهاي است و... با وجود اين هيچ کس تخته سنگ را از وسط راه بر نميداشت.
نزديک غروب، يک روستايي که پشتش بار ميوه و سبزيجات بود، نزديک سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناري قرار داد.
ناگهان کيسهاي را ديد که وسط جاده و زير تخته سنگ قرار داده شده بود. کيسه را باز کرد و داخل آن سکههاي طلا و يک يادداشت پيدا کرد.
پادشاه در آن يادداشت نوشته بود:
"هر سد و مانعي ميتواند يک شانس براي تغيير زندگي انسان باشد."
soluk-reiki.com(نوشته شده توسط عباس آزادی )
http://www.arvah.net
به نام خداوند سکوت و حرکت و جنبش
سلام و درود
خلایق دائم در حال جنبشند اخر من چگونه سکوت کنم جنبش چیست؟ سکوت کجاست؟ جنبش دورانی گشتاوری از یک چرخش است پس دور خود می چرخم او سکوت کرد دور خلایق چرخی زد از خویشتن و خلق رها شد و به پیش رفت ای خدا حیران گشته ام سوار بر کشتی شکسته ام ندارم توان و سکان هدایت
تو شو هادی و ناخدایش نه، اری خدایش کن مرا فدایت توییکه باید شد فنایت اشک می ریزیم تا ما را دریابی غافلم از انکه این است غفلتم از زیان به خسرانم نبر کشتیم بساز یا دستی بران کشتی شکسته ام کش ای غیر توصیف شدن رهایم کن رها در وفایت کن اشک سببی دارد ان جنبش است سکوت حاصلی دارد ان فناست ان بالاتر از دریای بقاست ببین چه شوری بپاست خدای من ای که خود امده ای اول ای اخر که نه داری ابتدا نه انتها رهایم کن از سر تا به پا نگاهت کن خواهم که با ذره ذره وجودم تو را بنگرم پس مرا نگاهت کن طاقتش ندارم مگر رهایم کن پروردگارا معجزه سکوت چیست اشکی به چشم دیده نبینم ولی درون خیسست ای مهربانا ترسم در سکوت خیسم غرق دریایش شوم اسیر موج فردایش شوم ای قادر کن یفکون تو به رحمتت رهایم کن تو کن هدایت من خسته را کشتیم سکوت است بیم دارم سکوت بشکند و اشک دل دریایی شود و کشتی شکسته ام را با خویش غرق خود کند و جای انکه فنای تو شوم غرق دریای دل شکستگیم شوم خدایا سالهاست که سکوت شکسته ام گرچه در کنجی نشسته ام تنها بودن سکوت نیست با همه بودن تو را دیدن سکوت است پس زین شکستگیست که غرق خود گشته ام ارزو دارم که در ساحل دریای بی کران تو لنگر بیاندازم ، باید ابتدا کشتی محکم تر و دگری سازم پس سکوتی عمیقتر لازم است تا اسیر امواج خروشان طوفان دل نشوم و چون از دریای خود رها شوم به دریای بی کران لطفت رسم باشد هزاران بار غرق دریای لطف و رحمت تو شدن پس از خود رهایم کن غرق دریای اگاهیت کن نتنها او من و ان ها همه مهاجریم تا به اکنون هجرتمان گشتاوری در دریای خود بود گرد خود در چرخش بودیم زیرا کشتیمان که سکوت است فرمان و ناخدایی نداشت که از دریای خود پیشتر برویم حتی به انتهای دریای خود نرسیدیم ایا حتی لنگر خود را از ساحلمان برداشته ایم ایا حتی قدمی در ابتدای دریایمان گذاشته ایم نمیدانم کجای کارم جز سکوت و توکل راهی دگر ندارم هدایتگر تویی مزدی نمی خواهی تنها توکل بر تو بس است فرمان توکل را باید در کشتی سکوت نصب کرد در غیر این صورت ان کشتی اسبی بی افسار را میماند که می کشد هر کجا که خواهد ما را
خدایا بهترین ناخدایانی نه، اری تنها خدایی
پس توکل کنیم در سکوتمان
بزرگترین اقیانوس ارام است
پس ارام باش تا بزرگترین باشی
|
|
| ۱۱-۳۰-۱۳۸۸ ۰۹:۲۲ صبح |
|
مخلوق اریایی
خادم مهدی یاران
     
ارسال ها: 34
تاریخ ثبت نام: بهم ۱۳۸۸
اعتبار: 0
|
مطالب اموزنده
یا کریم(786)
سلام و درود
مناجات شيخ ابوالحسن خرقاني قدس سره
شبي بعد از عبادات و اوراد به خداوند سبحانه و تعالا،شيخ ابوالحسن خرقاني مناجات كرد و گفت: خداوندا فرداي قيامت، بهوقت آنكه نامهي اعمال هر يكي بهدست دهند و كردار هر يكي بريشان نمايند؛ چون نوبت به من آيد دانم كه چه جواب معقول بگويم.
پس در حال به سرش ندا آمد
" يا ابالحسن، آنچه روز حشر خواهي گفتن، در وقت بگو"
گفت: خداوندا، چون مرا در رحم مادر بيافريدي؛ درظلمات عجزم بخوابانيدي و چون در وجودم آوردي؛ معدهي گرسنه را با من همراه كردي تا چون در وچود آمدم؛ از گرسنگي ميگريستم.
چون مرا در گهواره نهادندي، پنداشتم فرج آمد। پس دست و پايم ببستند و خسته كردند.
چون عاقل سخنگوي شدم؛
گفتم" بعداليوم آسوده مانم।
به معلمم دادند و به چوب ادب دمار از روزگارم برآوردند।
از آن درگذشتم؛
شهوت بر من مسلط كردي تا از تيزي شهوت به چيزي ديگر نميپرداختم।
و چون از بيم زنا و عقوبت فساد، زني را به عقد و نكاح درآوردم؛ فرزندانم در وجودم آوردي و شفقت ايشان در درونم گماشته، و در غم خورش و لباش ايشان عمرم ضايع كردي
چون از آن در گذشتم؛
پيري و ضعف بر من گماشته و درد اعضا بر من نهادي
چون از ان در گذشتم
گفتم" جون وفات من برسد، بياسايم।
به دست ملكالموت گرفتارم كردي تا به تيغ بيدريغ، به صد سختي جان من ظبط كرد
چون از ان درگذشتم؛
در لحد تاريكم نهادند
و در آن تاريكي و عاجزي دو شخص مكرم(كذا منكرم) فرستادي كه : خداي تو كيست و ملت تو چيست؟
چون از آن جواب برستم؛
از گورم برانگيختي
و در اين وقت كه حشر كردي؛در گرماي قيامت و جاي حسرت و ندامت، نامهاي بهدستم دادي كه : اقرا كتابك!
خداوندا،
كتاب من اين است كه گفتم। اينهمه مانع من بود از اطاعت؛ و از براي چندين تعب و رنج، شرط خدمت تو كه خداوندي به جاي نياوردم؛
تو را از آمرزيدن وگناه عفو كردن، مانع كيست
ندا آمد: كه اي ابالحسن، ترا بيامرزيدم ، به عفو كرم
http://www.arvah.net
kermanialiakbar.blogspot.com
یا الله(786)
سلام و درود
فروتن باش چون از خاك برخاستهاي،
با شكوه باش،
چون از ستارهها برجستهاي.
سه هزار سال پيش، انساني درست مثل من و شما نزديك شهري محصور در كوهستانها زندگي ميكرد. آن شخص آموزش ميديد تا حكيم شود، تا دانش نياكان خويش را فرا گيرد، اما با همهي چيزهايي كه به او آموخته ميشد موافق نبود. در قلبش احساس ميكرد كه بايد چيزي بيش از اينها وجود داشته باشد.
يك روز هنگامي كه در غاري خفته بود، در رويا ديد كه بدن خودش را كه خفته است تماشا ميكند. از غار بيرون آمد. هلال ماه همزمان با ميليونها ستاره در آسمان ميدرخشيد. آن وقت در درون او اتفاقي افتاد كه زندگياش را براي هميشه دگرگون كرد. او به دستانش نگاه كرد، بدنش را حس كرد و صداي خودش را شنيد كه ميگفت: ((من از نور ساخته شده ام، من از ستارگان ساخته شدهام.))
او دوباره به ستارگان نگريست و متوجه شد كه ستارهها نيستند كه نور ميآفرينند، بلكه نور است كه ستارهها را ميآفريند. گفت: ((همه چيز از نور ساخته شده، و فضاي ما بين آن خالي نيست.)) آن وقت دانست كه هر آنچه وجود دارد، يك موجود زنده است، و نور پيام آور حيات است، چون زنده است و همهي اطلاعات را در بر دارد.
او سپس فهميد كه هر چند از ستارهها ساخته شده، آن ستارهها نيست. انديشيد: ((من مابين ستارهها هستم.)) آنوقت او ستارهها را ((تونال)) ناميد و نور بين ستارهها را ((ناوال))، و دانست كه آنچه خالق هماهنگي و فضاي بين اين دو است، ((حيات)) يا ((نيت)) است. بدون حيات، تونال و ناوال ممكن نيست وجود داشته باشند. حيات نيروي مطلق است، رفيع است، و خالقي است كه همه چيز را ميآفريند. rose rose rose rose
اين آن چيزي بود كه او كشف كرد: همه چيز در هستي، تجلي يك موجود زنده است كه ما او را خدا ميناميم. همه چيز خداست. و او به اين نتيجه رسيد كه ادراك انساني همانا نور است كه نور را مشاهده ميكند. او همچنين دانست كه ماده آينه است– همه چيز آينه است و نور را باز ميتاباند و تصويرهايي از نور ميآفريند- و جهان توهم، رويا، مانند دودي است كه به ما اجازه نميدهد آنچه را در حقيقت هستيم مشاهده كنيم. ((خود حقيقي ما عشق خالص و نور خالص است.))
اين ادراك زندگي او را عوض كرد. هنگامي كه دانست حقيقتا چيست، به بقيه انسانهاي اطرافش نگريست، به طبيعت نگريست، و از آنچه ميديد به حيرت افتاد. و خود را در همه چيز ديد- در همهي موجودات بشري، در همهي حيوانات، درهمهي درختان، در آب، در باران، در ابرها و در زمين. و ديد كه هستي آميزهاي از تونال و ناوال است كه ميلياردها تجلي حيات را ميآفريند.
او طي لحظاتي چند همه چير را فهميد. خيلي هيجانزده و قلبش از آرامش سرشار شد. به سختي ميتوانست صبر كند تا آنچه را كشف كرده است با ديگران در ميان بگذارد. اما براي توضيح دادن كلماتي وجود نداشت. او كوشش كرد تا به ديگران بگويد، اما آنها نميتوانستند بفهمند. آنها ميتوانستند بفهمند كه او تغيير كرده است، كه چيز بسيار زيبايي در نگاهش ميدرخشد و در صدايش موج ميزند. آنها متوجه شدند كه او ديگر درباره هيچ چيز و هيچ كس قضاوت نميكند. او ديگر هرگز شبيه هيچ كس نبود.
او ميتوانست همه را خيلي خوب درك كند، اما هيچكس نميتوانست او را درك كند. آنان به اين باور رسيدند كه او تجسمي از خداوند است، و او هنگامي كه اين را شنيد، لبخندي زد و گفت: (( حقيقت دارد. من خدا هستم. اما شما هم خدا هستيد. ما مثل هم هستيم، من و شما. ما تجلي نور هستيم. ما خدا هستيم.)) اما باز هم مردم او را درك نميكردند.
او كشف كرد كه آينهاي براي باقي مردمان است، آينهاي كه در آن ميتوانست خود را ببيند، به خود گفت: ((همه آينه هستند.))او خود را در همه ميديد، اما ديگران او را مانند خود نميديدند. آنگاه دريافت كه همه در رويا هستند، اما بدون آگاهي، بدون اين كه بدانند واقعا چه كسي هستند. آنان نميتوانستند او را مانند خود ببينند، زيرا ديواري از دود يا مه غليظ بين آينهها وجود داشت و اين ديوار از تفسير تصاوير نور، يعني از تفسير روياي آدميان، بوجود آمده بود.
آن وقت فهميد كه آنچه را آموخته است، به زودي فراموش خواهد كرد. او ميخواست تمام مشاهداتي را كه داشته به خاطر آورد، پس تصميم گرفت خويشتن را (( آينهي دودي)) بنامد تا بتواند هميشه به خاطر آورد كه ماده يك آينه است و دودِ بين آينهها آن چيزي است كه نميگذارد بدانيم چه كسي هستيم. او گفت: ((من آينهي دودي هستم، چون در همهي شما به خويشتن نگريستهام، اما اگر ما نميتوانيم خود را در ديگران بازشناسيم، به دليل وجود دود بين آينههاست. اين دود روياست، و آينه شما هستيد، كسي كه رويا مي بيند.)) rose rose rose rose rose
http://www.arvah.net
soluk-reiki.com
یا حق(786)
سلام و درود
اطمینان قلبی
همسایه (اصمعی) از او چند درهم قرض کرد. روزی اصمعی به او گفت : آیا به یاد قرضت هستی؟ همسایه جواب داد: بله آیا تو به من اطمینان نداری؟ اصمعی گفت: چرا مطمئنم ، اما مگر نشنیدهای که حضرت ابراهیم علیهالسلام به پروردگارش ایمان داشت و خداوند از او پرسید: «اَوَ لَم تومِن ، مگر ایمان نیاوردهای) و ابراهیم علیهالسلام پاسخ داد: (بَلی وَلکِن لِیَطمئنَّ قَلبی ؛ چرا ولی میخواهم قلبم آرامش یابد.)
مسافر آخرت
به شخصی که روزه نمیگرفت، گفتند : چرا روزه نمیگیری؟ گفت مگر قرآن را نخواندهای که میگوید : وَمَن کان مریضاً اَو علی سفرٍ فعٌِدة مِن ایَّامٍ اخَر ؛ هر کس که مسافر است روزه بر او نیست. من هم در دنیا مسافر هستم روزی به دنیا آمده و روزی میروم. بنابراین نمیتوانم روزه بگیرم!
انجیر
اعرابی نزد مردی که انجیر میخورد رفت ، آن مرد چون اعرابی را دید برای اینکه از انجیرها به او ندهد فورا انجیرها را زیر عبایش پنهان کرد، اعرابی آمد و نشست. آن مرد گفت : اگر قرآن میدانی برایم بخوان. اعرابی شروع به تلاوت قرآن کرد : والزیتون و طور سینین. آن شخص از اعرابی پرسید : پس کلمه وَالتّین که در ابتدای آیه است و به معنای انجیر است کجا رفت. اعرابی حاضر جواب گفت: وَالتّین زیر عبای توست!
پیامبر دروغی
شخصی به نام نصرا... ادعای پیامبری کرد او را گرفته و نزد خلیفه بردند. خلیفه از او پرسید : حال که ادعا میکنی فرستاده خدا هستی ، آیا آیهای از قرآن بر نبوت تو دلالت میکند. پیامبر دروغی فورا این آیه را خواند: اِذا جاءَ نَصراللّهِ وَ الفَتح
دلیل ترک نماز
فردی نماز نمیخواند ، به او گفتند: چرا نماز نمیخوانی؟ جواب داد: مگر قرآن نمیخوانید؟ قرآن میفرماید: لا تقرَبو الصَّلاة ؛ نزدیک نماز نشوید و بقیه آیه را که چنین است نخواند: لا تقرَبوا الصَّلاةَ و اَنتُم سُکری ؛ نزدیک نماز نشوید در حالی که مستید.
منابع
http://www.arvah.net
daneshnameh.roshd.ir
1. نشریه قرآنی بشارت/ج 13 و 41
بزرگترین اقیانوس ارام است
پس ارام باش تا بزرگترین باشی
|
|
| ۱۲-۱-۱۳۸۸ ۱۲:۰۵ عصر |
|
مخلوق اریایی
خادم مهدی یاران
     
ارسال ها: 34
تاریخ ثبت نام: بهم ۱۳۸۸
اعتبار: 0
|
مطالب اموزنده
هو الحق
سلام و درود
لطايف قرآني
سوره سجده دار
علامه حلي در كودكي نزددايي خود به درس و بحث مشغول بود اما گاهي به سرشت كودكانه ئ خود از درس خواندن خسته مي شد
و از نزد دايي خود فرار مي كرد . دايي هم دنبال او مي دويد ، و چون سريع تر از علامه مي دويد ،به او مي رسيد ،اما همين كه
مي خواست او را بگيرد علامه حلي يكي از آيه هاي سجده دار قرآن را مي خواند و دايي مجبور مي شد به سجده برود . به اين
ترتيب علامه حلي فرار مي كرد
dabirnasiri86.blogfa.com
http://www.arvah.net
یا حق(786)
سلام و درود
حضرت سليمان وقتي با انس و جن و پرندگان از وادي مورچگان مي گذشت يكي از مورچگان با ديدن سپاه حضرت فرياد زد كه اي مورچگان به لانه هايتان پناه ببريد كه زير دست و پاي سپاه سليمان نمانيد. حضرت سليمان سخن مور را شنيد و لبخندي زد . پس غرض را از مور جويا شد. مورچه گفت ترسيدم عظمت تو را ببينند و يك لحظه از عظمت خالق خويش غافل شوند.
گفتند روزي در بغداد كودكان بدنبال بهلول افتادند و وي را با ستگ ميزدند
بهلول وارد خانه مرد ثروتمندي شد و در را بر خود بست ...آن مرد آمد و براي بهلول غذائي آ ورد ...بهلول مشغول خوردن غذا شد و اينچنين خواند
( و ضرب لهم بسور فيه باب باطنه فيه الرحمـة و ظاهره من قبله العذاب )
يعني براي آنها سوري زده شد كه در آن دري بود ، در داخل آن در رحمت بود و از برون عذاب مبآمد .
روزي خاقاني شاعر بزرگ وارد مجلسي شد. او را به قصد تخفيف زير دست شخصي عاري از علم و فضل نشاندند. خاقاني بلافاصله خطاب به صدر نشين مجلس گفت:
گر فروتر نشست خاقاني
نه ورا عيب و نه تو را ادب است
قل هو الله نيز در قران
زير تبت يدا ابي لهب است
عربي موسي نام كيسه درهمي را دزديد و به مسجد آمد. پيشنماز دفعتا به اين آيه رسيد كه (( و ما تلك بيمينك يا موسي)) اي موسي آن چيست در دست تو؟ اعرابي از جاي جست و كيسه انداخت و حين فرار گفت به خدا قسم اين پيش نماز , پيش نماز نيست ساحر است!
مردي, به عربي كه به جهت كسب روزي بسيار جزع و فزع مي كرد گفت:
مگر آيه (( و رزقكم في السما )) روزي شما در آسمان است را در قران
كريم نخوانده اي؟ گفت چرا خوانده ام ولي نردبان به اين بلندي از كجا گير
بياورم.
مسكيني به نزد اميري امد و گفت به مقتضاي ايه: (( انما المومنون اخوه مومنان با يكديگر برادرند )) مرا در مال تو سهمي است چرا كه برادرت هستم! امير گفت تا يك دينار به او بدهند. مسكين گفت: اي امير اين مقدار كم است. امير گفت: همه مومنان عالم برادران من هستند پس اگر مال مرا به همه ايشان قسمت كنند به تو بيش از اين نرسد.
گرفتاريش شد. او فرار كرد و برادرش را گرفتند و نزد مامون آوردند. مامون به او گفت برادرت را حاضر كن وگرنه خودت را به جاي او به قتل مي رسانيم. آن شخص گفت اي خليفه! اگر سرباز تو بخواهد مرا بكشد و تو حكمي بفرستي كه مرا رها كند آيا آن سرباز مرا آزاد مي كند يا نه؟! گفت آري. گفت من نيز حكمي از پادشاهي دارم كه اطاعت او بر تو واجب است كه مرا رها سازي. مامون گفت آن كيست و آن حكم چيست؟ گفت آنكس خداي متعال و حكم او اين آيه است ولا تزر وازه وزر اخري
و هيچ بي گناهي گناه ديگر را متحمل نمي شود. مامون متاثر شد و گفت او را رها كنيد كه حكمي صحيح آورده است!
شيخ شرف الدين درگزيني از دانشمند معروف مولانا عضدالدين ايجي سوال كرد كه خداوند در كجاي قرآن نامي از من برده است؟ مولانا جواب گفت: در كنار علما: قل هل يستوي الذين يعلمون و الذين لا يعلمون
آيا آنان كه مي دانند با آنان كه نمي دانند برابرند؟!
http://www.arvah.net
iranclubs.net
بزرگترین اقیانوس ارام است
پس ارام باش تا بزرگترین باشی
|
|
| ۱۲-۶-۱۳۸۸ ۰۳:۲۶ عصر |
|